
امشب با آرامش سر سفره شام بوديم که با تماشاي اخبار لبنان بحثمان به لبنان کشيده شد .
با خود فکر مي کردم که آخرش چه مي شود و از همسرم پرسيدم : يعني اين بار هم اسرائيل با پذيرش شکست عقب نشيني مي کند ؟ همسرم گفت : بستگي دارد که شکست را چه تعريف کنيم . گفتم : همين که نتواند پيشروي کند و دست از حمله بردارد . گفت : البته جنگهاي اسرائيل هيچ گاه بيش از يک ماه طول نکشيده است . اما ضربه هاي کاري هم به لبنان و اقتصادش مي زند . دوباره با خود فکر کردم من چگونه مي توانم به مردم مظلوم لبنان و فلسطين کنک کنم ؟ من که مسلمانم و پيامبرم فرموده است : هر کس نداي للمسلمين مسلماني را بشنود و به کمک او نشتابد مسلمان نيست .
فردا بانوان مبلغه دولت اسلامي در قم به حمايت از مردم لبنان راهپيمائي برگزار مي کنند .
راستي خبر و عکسهاي اولين نمايش پوشش اسلامي زن را ديده ايد ؟ نظرتان چيست ؟
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني
_ بيشتر علاقه دارم که از دور و در خبرها نتايج مسابقات تيم ملي را بشنوم ، تا اينکه در دوساعت پر از اظطراب به نتيجه نهائي برسم. اما امروز جو گير شدم و به همراه آقاي همسر به تماشاي مسابقه ايران و پرتقال نشستم . جناب همسر در نيمه اول سر امتحان بود و در ابتداي نيمه دوم به منزل رسيد . من نيز در نبود او براي ابراز همدردي ! تلويزيون را خاموش کرده بودم . به هر حال از جام جهاني حذف شديم
. شنيده بودم که پرتقال تيم قوي اي است ، و نتيجه آن را هم در بازي ديديم . البته من هم مثل خيلي ها فکر مي کردم که پرتقال مي برد.
_ نمي دانم چرا ؟ ولي هر وقت فردوسي پور را مي بينم دلم به حال مادرش مي سوزد . ناخودآگاه احساس مي کنم در کودکي اش پسر خيلي شر و شيطوني بوده است و به اصطلاح « از ديوار راست بالا مي رفته » از بس پرجنب و جوش است و يکجا بند نمي شود ( از اين جور بچه ها خوشم مي آيد).
_ فصل امتحانات است و خانه ناگزير فضاي درسي به خود گرفته . هر دوي ما خوشحاليم که هفته آخر امتحانات است و فصل رهايي ! نزديک.
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني
دوستي از يکي از شهرستانها برايم مطلبي ارسال کرده است . بد نيست يادداشتهاي ساير همسران روحاني را نيز در اينجا بياورم البته بدون هيچ دخل و تصرفي !
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني

بازهم چهارده خرداد و خاطرات آن روز :
آن روز براي اولين بار در عمرم گريه پدرم را ديدم. آن قدر کوچک بودم که از غم رفتن امام تنها سايه حزن و اندوهي طولاني را در خانه به ياد دارم. و صبحي که با گريه پدر و مادر بر سر سفره صبحانه آغاز شد و صبحانه اي که نا تمام ماند . خوب به ياد دارم من و هم سالانم درباره اين موضوع صحبت مي کرديم که « آيا تو امام را از نزديک ديده اي ؟» و حسرت کودکانه اي که در پي اين سوال براي من و بسياري ديگر از نديدن امام در دلمان به وجود مي آمد .
ديشب با همسرم يکبار ديگر فيلم « از کرخه تا راين » را تماشا کرديم . پس از آن از شبکه يک تصاوير جديد و جالبي از امام و حوادث آن روزها پخش مي شد که بسيار تاثيرگذار بود ، ديدن آن تصاوير بازهم مرا به چهارده خرداد برد و همان گريه پدر و ... .
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني

در يکي از همين روزهاي لطيف بهاري صحنه زيبايي ديدم :
اول بگويم ساختمان مهد کودک جامعة الزهرا با ساختمان آموزشي که محل تشکيل کلاسهاست کمي فاصله دارد. مهد کودک در محل ورودي و ساختمان آموزشي پس از آن قرار دارد.
آن روز پس از گذشتن از مهد کودک و تماشاي دوباره مادران و بچه هاي ريز و درشت رنگارنگشان ، راهي ساختمان آموزشي شدم. دم در نگهباني مادري به همراه فرزند تقريبا چهار ساله اش از مهد رد شده و به آنجا رسيده و ظاهرا مادر از خانم نگهبان تقاضا مي کرد که اجازه دهد فرزندش همراه او به کلاس رود. وقتي نگاه اميدوار کودک به خانم نگهبان و لحن صحبت مادر را ديدم فهميدم جريان از اين قرار است که فرزند به مادر اصرار کرده که « قول مي دهم بچه خوبي باشم ، من را با خود به کلاست ببر» صحنه زيبا از نظر من برق اميدي بود که در چشمان آن پسر بچه ديدم . گويي تمام وجودش يکپارچه اميد به خانم نگهبان بود و لبخندي بر لب که حاکي از اطمينان قلب بود .
با خود فکر کردم چه اميد زيبايي! و زيباتر اينکه اگر بنده اي اينگونه به خدا اميد بندد ديگر چه غم دارد . خواهرم هميشه مي گويد : « معامله خدا با بندگان به قدر اميد و حسن نظر بنده به خدايش است »
چند روز پيش در جامعة الزهرا گلدانهاي زيبايي از گلهايي شمعداني و شاه پسند حراج کرده بودند . يک گلدان شمعداني را چهارصد و پنجاه تومان خريدم و آوردم منزل .
در ضمن ، دوستان زيادي به وبلاگم لينک داده اند که از بسياري اطلاع ندارم. پيام بگذاريد تا من هم لينک وبلاگ شما را اينجا بياورم.
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني
در کلاس مباني ترجمه قران کريم ، وقتي استاد درباره نکته هاي دقيق و ظريف لغتها و عبارتهاي قراني و رعايت آنها در ترجمه قران مطالب جديد و جالبي گفت ، تازه فهميدم که ترجمه قران يعني چه ! مطالب مورد بحث آنقدر برايم جذاب بود که شب در خانه ، آنها را براي همسرم بازگو کردم و با هم درمورد آنها صحبت کرديم و او هم نکاتي ديگر برايم در همين موضوع گفت . از امروز به بعد قران را جور ديگري خواهم ديد.
براي مطالعه بيشتر و انجام تحقيقات کلاسي سي دي جامع التفاسير و جامع الاحاديث را هم تهيه کرديم. تا چند دقيقه پيش هم در حال کار کردن با انها بودم که خيلي مفيد بود.
امروز براي دومين بار اتفاق اسفناکي رخ داد ! درست وقتي که با حس تمام در حال آب پاشي گلها با آب پاش بودم و از تميز کردن برگهاي چند گلدان منزلمان لذت مي بردم .....با احساس بوي شيشه شوي ، ناگهان متوجه شدم که به جاي آب ، به گلها مايع شيشه شوي پاچيده ام !!! و با دست پاچگي ....
اينکه مدتي است در اينجا ننوشته ام نه به دليل بي تفاوتي به عرف وبلگ نويسي و يا بي احترامي به پيامهاي شما با شد . بالاخره براي هر کاري اوج و فرودي است که اميدوارم زودتر، بهتر و بيشتر بنويسم.
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني
برادرم قيام کن
( تجمع طلاب و دانشجويان مقابل سفارت دانمارک )

چقدر مناسبت عجيبي است بين امروز و ديروز...کربلاي امروز و کربلاي ديروز!!
از کتاب فتح خون شهيد آويني :
قافله عشق در سفر تاريخ است و اين تفسيري است بر آنچه فرموده اند: كل يوم عاشورا و كل ارضٍ كربلا... اين سخني است كه پشت شيطان را مي لرزاند و ياران حق را به فيضان دائم رحمت او اميدوار مي سازد.
ياران ! اين قافله ، قافله عشق است و اين راه كه به سرزمين طف در كرانه فرات مي رسد ، راه تاريخ است و هر بامداد اين بانگ از آسمان مي رسد كه :الرحيل ، الرحيل . از رحمت خدا دور است كه اين باب شيدايي را بر مشتاقان لقاي خويش ببندد. اي دعوت فيضاني است كه علي الدوام ، زمينيان را به سوي آسمان مي كشد و ... بدان كه سينه تو نيز آسماني لايتناهي است با قلبي كه در آن ، چشمه خورشيد مي جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمي دارد در تپيدن ؛ حسين ، حسين ، حسين ،حسين . نمي تپد ، حسين حسين مي كند . ياران ! شتاب كنيد كه زمين نه جاي ماندن ، كه گذرگاه است ... گذر از نفس به سوي رضوان حق . هيچ شنيده اي كه كسي در گذرگاه ، رحل اقامت بيفكند ؟... و مرگ نيز در اينجا همان همه با تو نزديك است كه در كربلا ، و كدام انيسي از مرگ شايسته تر ؟ كه اگر دهر بخواهد با كسي وفا كند و او را از مرگ معاف دارد ، حسين كه از من و تو شايسته تر است . الرحيل ، الرحيل ! ياران شتاب كنيد.
عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف، حسین است . اینجا دركربلا ، در سرچشمه جاذبه ای كه عالم را بر محورعشق نظام داده است، شیطان اكنون در گیرودار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در كربلاست كه شمشیر شیطان از خون شكست می خورد؛ از خون عاشق،خون شهید.
امام فریاد كرد:« وای برشما! چه بر شما رفته است كه سكوت نمی كنید تا سخنم را بشنوید ، حال آنكه من شما را به سَبیلِ الرَّشاد می خوانم و آن كه مرا اطاعت كند از هدایت یافتگان است وآن كه عصیان ورزد، از هلاك شدگان . واینك همه شما بر من عصیان كرده اید و قولم را نمی شنوید، چراكه گناه ، باران عطیّات خدا را بر شما بریده است و شكم هاتان ازحرام پر شده و خداوند قفل بر دلهاتان زده است. وای برشما! چرا سكوت نمی كنید؟! چرا گوش نمی سپارید؟...» سخن چون بدینجا رسید ،آنان یكدیگر را به ملامت گرفتند و گرداب سكوت یكباره همه صداها را درخود بلعید . جماعتی مانند آنان همچون گوسفندهایی ابله چشم به یكدیگر دارند و طعمه های گرگ فتنه غالباً همینانند. برقی از غضب خدا چون صاعقه فرود آمد و زمین را لرزاند و باران سرازیرشد... اما باران را در خارستان كویری دل های مرده چه سود؟ امام به خشم آمده است و سخنانش صاعقه ای است كه زمین را به تازیانه آتش گرفته است . چه سرهایی كه به زیر افتاده است و چه دلهایی كه از خوف می لرزد! اما آنان كورموش هایی هستند كه ازخوف رعد به اعماق تاریك سوراخ هایشان پناه می آورند و می گریزند. خشم امام ، خشم خداست ، اما این نه آن خشمی است كه بلا را نازل كند، خشمی است كه پدران مهربان با فرزندان گستاخ خویش دارند آنگاه كه از همه لطایف الحیل مأیوس شده اند. امام هنوز پرهیز دارد از آنكه شمشیر را در میان نهد.
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني

باز هم هفته اي گذشت وشب جمعه فرا رسيد دانش آموزان،محصلان وکارمندان ادارات و...امشب راحت مي خوابند و چه بسا فردا صبح هم به تلافي يک هفته سحر خيزي تا ساعت 9 صبح بخوابند .استادي داشتيم خراساني که مي گفت:جمعه روز عيد مسلمانان است و واقعا حيف است که کم خوابي هاي طول هفته را روز جمعه جبران کنيم .به هر حال جمعه هم روز خداست روز نماز جمعه وبازار رنگارنگ جمعه در کنار مصلي وبعد هم غروب جمعه ،دعاي سمات و سنگيني قلب آدمها ،کمتر کسي است که روز جمعه دلش نگيرد وکمتر کسي است که از چرايي اين دلتنگي نپرسد...
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني
و بدين ترتيب محرم در خانه ما آغاز شد.
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني
يک روز هنگام صحبت و همفکري در مورد خريد يک راديو ضبط ، درست در ان لحظه اي که با اعتماد به نفس تمام ، به همسرم گفتم : « من يک راديو ضبط کوچک و مناسب لازم دارم » ناگهان در ذهنم جرقه اي زده شد . چرا همش يک چيز ساده ؟ ياد ميز تلويزيونم افتادم که به هنگام خريد يک ميز کوچک و ساده انتخاب کرده بودم . سرويس چوب ، يک چيز معمولي ، فرش و پشتي بازهم معمولي و متوسط و ... آخر چقدر ساده ؟ مگر ميز تلويزيون زهرا خانم را نمي بيني که چقدر قشنگه ! ويترين هما خانم را که چه جذبه اي دارد ! از فرشهاي دست بافت نيم ميليوني کوکب خانم نگو که دل همه را برده !... .
ولي من فکر مي کنم ساده زيستي چيز ديگري است ، يک عظمت و وزانت خاصي را به همراه دارد و آرامش خاطري که وصف ناشدني است . نه فقط بخاطر اينکه همسرم روحاني است ( اگر چه اقتضاي زندگي طلبگي همين ساده زيستي است ) بلکه اگر همسرم هر فرد ديگري هم بود ، ساده زيستي را بيشتر دوست داشتم .
در ساده زيستي است که مال و ثروت در اختيار و کنترل آدمي است ؛ نه آدمي اسير مال و ثروت !
پيامهاي زيادي داشتم که وظيفه د ارم به يک يک آنها پاسخ دهم . متاسفم که پاسخ ها با تاخير است ولي سعي مي کنم که لطف شما عزيزان را بي پاسخ نگذارم . البته اگر آقاي همسر ، کمي از کارهاي اينترنتي خود کاسته و براي من هم وقتي بگذارند .
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني

پايان ترم نزديک است و بحث داغ امتحانات .
ديروز يک امتحان کلاسي داشتيم ، وقتي استاد به کلاس آمد ، اصلا حرفي از امتحان نزد ! ديگر داشت باورمان مي شد که استاد يادش رفته امتحان داريم . دورو غ نباشد يه جورائي هم خوشحال شديم . تا اينکه ساعت کلاسي تمام شد و ما خوشحال و شادان آماده رفتن به خانه مي شديم که يک دفعه استاد گفت : نماينده کلاس اين برگه امتحاني را بين بچه ها توزيع کند و شب در منزل به سوالات پاسخ داده و فردا هم پاسخنامه ها را به اتاق من بدهيد . واااي من هم مثل بقيه خشکم زد . بالاخره برگه امتحاني به دستم رسيد . با اين جمله شروع شده بود : « بسم الله الرحمن الرحيم . هو الشاهد ! »
ناخوداگاه به ياد بعضي از امتحانات گذشته ام در دوره کارشناسي در دانشگاه افتادم ، يک بار يکي از بچه ها از آخر کلاس بلند شد و پاسخ نامه اش را با دوستش که در اول کلاس نشسته بود ، عوض کرد و استاد هم که دم در کلاس ايستاده بود ، نگاهي ؛ و لبخندي که بين او و شاگردش رد و بدل شد و نگاه تاسف بار بعضي ديگر از همان جمع .
گاهي وقتها خودم هم از تجربه هايم لذت مي برم .
همسرم بعد از خواندن اين مطلبم روايتي را برايم گفت که خيلي جالب بود . حضرت علي عليه السلام مي فرمايند : اتقوا معاصي الله في الخلوات . فان الشاهد هوالحاکم. ( از معصيت خداوند در خلوتهاي خود دوري کنيد . چرا که شاهد اين گناه ، همانا حاکم روز حساب است )
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني
hv
چند روزي بود که هواي شهرهايمان ابري وباراني بود،
و چه باران لطيف و دوست داشتني !
آنقدر قشنگ بود که دلم طاقت نياورد و با طرح پيشنهادي ...
لحظه اي بعد من و همسرم زير باران رحمت الهي قدم مي زديم و
از اين هواي بي همتا لذت مي برديم.
...اما بعضي وقتها يک هواي ابري و باراني نه تنها زيبا نيست
بلکه انسان آرزو مي کند که سريعتر اين لحظه ها بگذرد
و دوباره گرماي خورشيد را احساس کند .
تصادف جالبي بود ، وقت در هواي باراني شهرمان ،
آسمان خانه کوچک ما هم ابري و باراني بود و چه لحظه هاي
سرد و تاريکي ! که هردوي ما ساکنان شهر ( خانه کوچکمان)
براي طلوع خورشيد مهر و محبت ثانيه شماري مي کرديم ....
وچه شيرين و زيبا بود صبحي که با طلوع خورشيد و مهر آغاز شد .
به اميد طلوعي بي غروب و به ياد داشتن قدر لحظه هاي با هم بودن !
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني
ديشب محفل هزار رنگ پائيز تمام شد و فصل سفيد زمستان از راه رسيد . نمي دانم چند نفر از شما در اين پائيز صداي خش خش برگهاي خشکيده را در زير گامهايتان تجربه کرده ايد ؟
من امسال به برکت جاماندنهاي پي در پي از سرويس جامعه الزهرا ، توانستم اين تجربه شيرين کودکي ام را تجديد کنم .
اما نکته اي ديگر
يکشنبه گذشته پس از تمام شدن آخرين ساعت درسي يکي از بچه ها گفت : بچه ها نماز امروز فراموش نشود و ...
من کنجکاو شدم و وقتي به خانه آمدم سريع به سراغ مفاتيح الجنان رفتم . ...
ديدم که سيد بن طاووس از حضرت پيامبر (ص ) روايت کرده در روزهاي يکشنبه ماه ذي القعده نمازي است که هر کس آن را بجا آورد توبه اش مقبول ، گناهانش آمرزيده و دشمنانش در قيامت از او راضي مي شوند ، با ايمان مي ميرد ، قبرش گشاده و نوراني خواهد بود ، پدر و مادرش از او راضي مي شوند ، خداوند او و والدينش و نسلش را خواهد آمرزيد ، رزقش وسيع خواهد شد و به آساني جان خواهد داد.
کيفيت نماز : روز يکشنبه ماه ذي القعده غسل کند ، وضو بگيرد و چهار رکعت نماز بگذارد . در هر رکعت يک مرتبه حمد ، سه مرتبه قل هوالله احد و يک مرتبه سوره ناس و فلق را بخواند . بعد از اتمام چهار رکعت هفتاد مرتبه استغفار کند و بعد بخواند : لا حول ولا قوه الا بالله العلي العظيم ، يا عزيز و يا غفار اغفر لي ذنوبي و ذنوب جميع المومنين و المومنات فانه لا يغفر الذنوب الا انت.
التماس دعا
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني
پنج شنبه چيزي ننوشت
از بچه رزمنده هاي خوش فکر بود .
صبح جمعه ،کنار تانکر آب رفت تا پيراهنش رابشويد ،اما ديد که داخل قوطي صابون ندارد.
شنبه ،کاغذي به ديوار گوني خاکي سنگر ،سنجاق کرد و روي آن نوشت:
1.صابون
يکشنبه نوشت:
2.نخ وسوزن.
سه شنبه وقتي از خرمشهربرگشت ،روي واژه هاي صابون ،نخ وسوزن،خرما وتلفن خطي کشيد.
چهار شنبه نوشت:
نماز اول وقت.
پنج شنبه چيزي ننوشت.
وجمعه بود که کاغذش بوي سيب گرفت.
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني

هفته گذشته جلسه نمايش و نقد فيلم « خيلي دور خيلي نزديک » با حضور کارگردان فيلم در جمع طلاب حوزه علميه برگزار شد. به همسرم هم دعوتنامه برنامه ارسال شده بود و قرار گذاشته بوديم که با هم برويم. اگرچه قبلا اين فيلم را ديده بودم اما تماشاي مجدد آن به همراه صحبتهاي کارگردان لطف ديگري داشت. خصوصا که با همسرم در نوع پرداختن به شخصيت روحاني در اين فيلم اختلاف نظر داشتيم و کلي با هم بحث کرده بودم...
اما متاسفانه همان روز يکي از اقوام نزديک از شهرستان به خانه مادرم آمد و از اين برنامه محروم شدم. البته همسرم در اين جلسه بود و بسياري از مطالب مطرح شده را برايم تعريف کرد.
خيلي علاقمند تماشاي اين نوع فيلمهاي معنا گرا هستم. سال گذشته نيز فيلم « نمايش ترومن » را از شبکه يک با همسرم به تماشا نشستم که او نکته هاي جالب و ظريفي از اين فيلم را برايم بيان مي کرد و لذت تماشا را دوچندان. براي تماشاي برنامه هاي مختلف تلوزيون نه وقتي دارم و نه رغبتي ..تنها سينما يک و برخي از برنامه هاي خاص را دنبال مي کنم.
راستي گويا فونت نوشته هايم در ساير دستگاهها به گونه اي ديگر نمايش داده مي شود.من که يا فونت ميترا و اندازه 14 تايپ مي کنم. نمي دانم چرا چنين مي شود ؟
نوشته شده توسط : همسر يك روحاني